تبليغاتX
ANTI YOY
فرار از زندان
داستان سريال جنجالي فرار از زندان


در فصل اول سریال مایکل اسکوفیلد برای نجات برادرش لینکلن باروز از زندان، که قربانی توطئه شرکت‌های مافیایی شده‌است، اقدام به سرقت از بانک می‌کند تا به جرم سرقت به زندان بیفتد. وی با درخواست وکیلش خود را به زندان فاکس ریور انتقال می‌دهند که همان زندانی است که باروز در آن زندانی است.


مایکل اسکوفیلد که از قبل نقشه تاسیسات زندان را تهیه کرده بوده و به شکلی خاص روی بدنش خالکوبی کرده بود، سرانجام موفق می‌شود با ترفندهای جالب و هوش فوق العاده‌اش برادر خود را از زندان فراری دهد، اما برای این کار مجبور می‌شود تعدادی دیگر از زندانی‌ها را نیز در نقشه فرار شریک کند.

فصل دوم مربوط به داستان فرار هر یک از این زندانی‌ها از جمله مایکل و برادرش پس از رهایی از زندان است. بعد از گذراندن ماجراهایی در آخر مایکل به جرم آدمکشی به زندانی به نام سونا در پاناما می‌افتد.

در فصل سوم مایکل اسکوفیلد در سونا یک نقشه فرار را طراحی می‌کند و از زندان پاناما با چندین تن از زندانیان دیگر فرار می‌کند، ولی او که نمی‌خواهد خلاف کاران سابقه دار دوباره آزادانه در جامعه رها شوند ترفندی می‌بیند تا آنها نتوانند همراهش بیایند. با این حال مشخص می‌شود که نقشه زندانی کردن او در زندان پاناما کار همان شرکت‌های مافیایی است و قصد آن‌ها این بوده که مایکل مجبور شود که شخص دیگری که مورد نظر آن‌ها است را با خود از زندان آزاد کند.

در فصل چهارم مایکل به دنبال خونخواهی معشوقه خود سارا میباشد و پس از رویارویی با عوامل کمپانی در می‌یابد که سارا زنده است. با این حال مایکل مجبور می‌شود که در ازای آزادی خود و دوستانش به عده‌ای در بر اندازی شرکت‌های مافیایی کمک کند. شرکت مافیایی اطلاعاتی مربوط به یک پروژه عظیم در ارتباط با انرژی را روی یک وسیله دیجیتال به نام «سیلا» ذخیره کرده و مایکل پی می‌برد رقبای این شرکت هم به دنبال سیلا هستند. در پایان مایکل متوجه زنده بودن مادر خود می‌شود و پی می‌برد که مادرش نیز در جرگهٔ افرادی است که می‌خواهند سیلا را به دست آورند. در نهایت گروهی که از طرف سازمان ملل حمایت می‌شوند به کمک مایکل می‌آیند و او و تمام افرادی که با وی از فاکس ریور فرار کرده و جان سالم به در برده بودند (به جز یک نفر، تئودور بگ‌ول) به خاطر همکاری با این گروه که منجر به از هم پاشیدن شرکت مافیایی و دستگیری رئیس آن می‌شود، مورد بخشش قرار می‌گیرند.

در دو قسمت پایانی سریال، مشخص می‌شود که مایکل که از بیماری مهلکی در خود آگاه بوده، در آخرین تلاش‌هایش با فراری دادن سارا از زندان که به قیمت جان خودش تمام می‌شود، می‌میرد. سارا که در آن زمان باردار بوده، اسم فرزندش را مایکل می‌گذارد.


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

نامه ی پسر عرب به معشوقه ی ایرانیش

نامه ی پسر عرب به معشوقه ی ایرانیش

يا ايها المعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرسي انا، اميدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد. و اگر انت از احوال انا خواسته باشي، لاملال لنا سواي فراقک، که ان هم انشاءالله تعالي فيهمين ايام ديدارنا و مرادنا حاصلوننا.

باري يا ايها العزيز انا في آتش العشق کمثل الماهيتابه ميسوزم! و جلز و ولزنا درآمده. في کل شبها که انا سرم را علي المتکا ميگذارم، اشکنا کمثل الرودخانه جاريه علي البستر و آه سوزانني بسوي آسمان صعودن!

الهي انا قربان انت بروم. انا قسم ميخورم بجانني و بجانک که في کل شبها ابدا خواب في چشماننا لا داخلون و اغلب الي صبح بيدارون و گريه زارون في هجرک.


انا قربان چشم و ابرويت بروم و جان ناقابل الحقير فداي بدن ابيضت بشود! بخدا رنگم من هجرانک کمثل الزردچوبه اصفر شده و قلبنا کمثل الآلبالو احمر گرديده.


آه، آه يا ويلنا که هر نصفه شب بيادکم يوقوقو! يعني وق‌وق! ميکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوي انت ارسالون، هيچ لاجوابون، گويا انا را آدم لاحسابون!


به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است، قلبنا في فراقک مجروح و لباب قلبنا بروي انت مفتوح!


انا نميدانم که چرا از من فرارون! در صورتي که انا من العشقک بيقرارون، گويا لارحم في قلبک!


انا هستم واحد (اون) جوان (اون) الباسواد و صاحب المعلومات الکثيره. با تمام اين احوال حاضرم حلقه العبوديت و الچاکري تو را في الگوشم آويزاننا! رحم، ارحم!


يعني رحم کن، نگذار من (men) جفائک خودم را با اربع نخود ترياک يقتلون! انا ديگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتاقون ولي خداوند به قدر مثقال ذره وفا في وجودک لا آفريده !!!


انا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" في هر هفته واحد نامة العاشقانة براي انت مينويسم!


تا بحال زارنا متفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلم لا يرسون آنقدر اشکنا من الچشمنا سرازيرون تا جان آفرين تسليمون!

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

10 اعجوبه کوچک دنیا
بچه‌ها شخصیت جالب و عجیبی دارند، به نوعی كه گاهی اوقات حركات عجیب و غریب از خود نشان میدهند كه باورش برای خیلیها مشكل است، گاهی اوقات آنان با وجود سن كم، دست به كارهای خارقالعادهای میزنند كه باعث تعجب می‌شود و انسان را تا مرحله حیرت پیش میبرد درست مثل 10 بچهای كه ما از آنان به عنوان اعجوبه یاد می‌كنیم، لطفا مطلب زیر را بخوانید.
| كیم اونگ یونگ، باهوشترین فرد دنیـا |

كیم اونگ یونگ، باهوشترین فرد دنیـا | PEN.Mihanblog.Com

این فوق نابغه كره ای در سال 1962 به دنیا آمد و در حال حاضر باهوشترین فرد دنیا محسوب می‌شود. او در چهار سالگی میتوانست زبانهای ژاپنی، كرهای، آلمانی و انگلیسی را بخواند. در پنج سالگی سختترین مسئله‌های دیفرانسیل و انتگرال را حل میكرد و بهره هوشی بسیار بالا یعنی بالای 210 داشت. كیم از 3 تا 6 سالگی دانشجوی افتخاری دانشگاه هانگ یانگ بود و در 7 سالگی به «ناسا» دعوت شد. او در پانزده سالگی دكترای خود را گرفت.
«گریگوری اسمیت»، كاندیدای صلح نوبل

گریگوری اسمیت | PEN.Mihanblog.Com

گریگوری اسمیت در سال 1990 به دنیا آمد در دو سالگی میتوانست بخواند و در ده سالگی وارد دانشگاه شد. ولی نبوغ تحصیلی، تنها نیمی از داستان گریگوری اسمیت است.
او عاشق صلح می‌باشد و از سنین كم به عنوان حامی و یكی از فعالان حقوق كودك و صلح جهانی به كشورهای مختلف دنیا سفر كرده است. او موسس سازمان بینالمللی دفاع جوانان است كه اصول صلح را به كودكان و جوانان سراسر دنیا آموزش میدهد. او با بیلكلینتون و میخائیل گورباچوف مذاكره داشته و در مقابل سازمان ملل سخنرانی كرده است. گریگوری در 12 سالگی كاندیدای اخذ جایزه صلح نوبل شد.


«اكریت جاسوال»، جراح هفت ساله

اكریت جاسوال | PEN.Mihanblog.Com

اكریت جاسوال یك نوجوان هندی است كه باهوشترین فرد هندی به شمار میرود. او در سال 2000 و در هفت سالگی اولین موفقیت پزشكی خود را به دست آورد. بیمار او دختری هشت ساله بود كه پول كافی برای رفتن به بیمارستان نداشت. دست این دختر به حدی سوخته بود كه جمع شده و به شكل مشت درآمده بود. اكریت هیچ تجربهای در جراحی نداشت، ولی این دختر را عمل كرد و او دیگر میتوانست انگشتان خود را باز و بسته كند. اكریت به مطالعات پزشكی خود ادامه داد و در دوازده سالگی دارویی برای درمان سرطان ساخت. او هماكنون كوچكترین دانشجوی دانشكده پزشكی هند است.


«كلئوپاترا استراتان»، خواننده سه ساله

كلئوپاترا استراتان | PEN.Mihanblog.Com

كلئوپاترا در اكتبر 2002 در مولداوی به دنیا آمد. پدر او نیز یك خواننده است. كلئوپاترا كوچكترین خواننده پردرآمد دنیا به حساب میآید. او در سال 2006 آلبوم «در 3 سالگی» را روانه بازار كرد و ركورد فروش آلبومهای موسیقی دنیا را شكست. او برای هر آهنگ خود هزار یورو میگیرد.


«آلیتا آندره» نقاش دو ساله

آلیتا آندره | PEN.Mihanblog.Com

آلیتا دو ساله است ولی نقاشی را پیش از این آغاز نموده است. وقتی «مارك جمیسون» رئیس گالری نقاشی ملبورن استرالیا نقاشیهای این هنرمند را دید آنقدر از آن خوشش آمد كه تصمیم گرفت آنها را در یك نمایشگاه به نمایش بگذارد. این نمایشگاه با استقبال گرم تماشاچیان مواجه شد و همه میخواستند خالق آن آثار را ببینند در آن زمان بود كه جمیسون تازه متوجه شد نقاش اصلی آن تابلوها دختر 22 ماهه هنرمند یعنی «آلیتا آندره» است.

«آرون كریپكه» در دوران دبیرستان استاد هاروارد شد

آرون كریپكه | PEN.Mihanblog.Com

سائول در سال 1940 در نیویورك به دنیا آمد. او یك نابغه به تمام معنی بود. در چهار سالگی جبر را كشف كرد و در پایان دوره ابتدایی هندسه، حساب و فلسفه را به پایان رساند. در نوجوانی یك سری مقاله نوشت كه معلوم شد همه اصول منطق كیفی هستند. در همان زمان از سوی دانشگاه هاروارد نامهای به او رسید كه از وی دعوت میكرد برای تدریس به آن دانشگاه برود. او میگوید: «مادرم گفت باید اول دبیرستان را تمام كنم و بعد به دانشگاه بروم» بعد از دبیرستان، سائول استاد هاروارد شد و اكنون بزرگترین فیلسوف زنده دنیا می‌باشد.



«مایكل كرنی» لیسانسیه ده ساله و میلیونر تلویزیونی

مایكل كرنی | PEN.Mihanblog.Com

مایكل كرنی 24 سال دارد. او در ده سالگی مدرك لیسانس خود را گرفت و در سال 2008 در مسابقه «كی میخواهد میلیونر شود» شركت كرده و برنده یك میلیون دلار جایزه شد. او ركوردهای جهانی بسیاری دارد كه یكی از آنها تدریس در دانشگاه در 17 سالگی است.


«الینا اسمیت» مشاور رادیویی 7 ساله

الینا اسمیت | PEN.Mihanblog.Com

ایستگاه رادیویی شهر الینا زمانی به او به عنوان مشاور یا سنگ صبور یك شغل داد كه او به رادیو زنگ زد و در پاسخ به زن شنوندهای كه از كار بیكار و افسرده شده بود، گفت: «عزیزم فقط باید با دوستانت به ورزش بولینگ بروی و روزی یك لیوان شیر بنوشی.» توصیه الینا آنقدر برای شنوندگان جالب بود كه این ایستگاه رادیویی هفتهای یك ساعت او را به عنوان سنگ صبور به استودیو دعوت میكرد. الینا مشاوره‌های مختلفی به شنوندگان میدهد و مشكلات بسیاری از به هم خوردن نامزدی تا از بین بردن بوی بد عرق را پاسخ میدهد. وقتی یك شنونده برای او نوشت كه چطور شوهر پیدا كند؟ الینا پاسخ داد: «به خودت برس ولی زیاد آرایش نكن.» و وقتی شنونده دیگری پرسید چه كار كند تا نامزدش به سوی او بازگردد، گفت: «این مرد ارزش دلشكسته شدن ندارد. زندگی آنقدر كوتاه است كه نباید به خاطر یك مرد آن را خراب كرد.»


«فابیانو لوییجی كاروانا» اعجوبه شطرنج

فابیانو لوییجی كاروانا | PEN.Mihanblog.Com

فابیانو یك نوجوان 16 ساله ایتالیایی است كه در 14 سالگی استاد بزرگ شطرنج شد. او بهترین شطرنجباز زیر هجده سال در سراسر دنیاست.


«ویلی موسكونی» آقای بیلیارد در 6 سالگی

ویلی موسكونی | PEN.Mihanblog.Com

موسكونی معروف به آقای بیلیارد در آمریكا از شش سالگی به طور حرفهای بیلیارد بازی میكرد. او در حقیقت بازی بیلیارد را از تمرین كردن با سیبزمینیهای كوچك آغاز كرده بود. مدتی بعد پدرش به نبوغ او پی برد و او را در مسابقات بزرگ شركت داد. او هماكنون

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

زندگی نامه چارلی چاپلین به همراه متن نامه تاریخی او به دخترش


یک دلقک ......



چارلی چاپلینسر چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ - ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.

فیلمهای چاپلین کمدی و اکثر آنها صامت و در سبک انجام شیرین‌کاری می‌‌باشند.

بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی ۲۳ فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال ۱۹۷۲ برنده جایزه اسکار شد، بخشی از تم موسیقی لایم لایت. به قسمت اول مطلبی که یکی از دوستان برای سایت گفتگوی هارمونی ارسال داشته است توجه کنید. چارلی اسپنسر چاپلین مهم‌ترین و تأثیرگذارترین شاگرد مک سنت و فرزند یک نمایشگر تالارهای محلی موسیقی انگلیسی به نام جرالدین چاپلین (بازیگر)، کودکی خود را در صحنه‌های سرگرم کننده تفریحی گذرانده بود. تصویر او از جهان، همچون چارلز دیکنز و د.و.گریفیث، که شباهت زیادی به هر دو داشت، با هر فقیر و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آمیزی شده بود و در طول عمر همدردی عمیق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.

در ۱۹۱۳، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، یک بازیگر سیار نمایشهای وودویل امریکایی بود. در نخستین فیلمی که به نام در تلاش معاش (۱۹۱۴) برای مک سنت بازی کرد، نقش یک شیک پوش تیپیک انگلیسی به او محول شد، اما با فیلم دومش، مخمصهٔ غریب مبیل (۱۹۱۴) کارکتر و هیات ظاهری یک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهرهٔ آفاق ساخت و به یک نماد جهانی سینمایی از یک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.

چاپلین در کمپانی کی استون در سی و چهار فیلم کوتاه و شش حلقه یی داستانی با عنوان رمانس ناکام تیلی (۱۹۱۴) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر این دلقک ریزنقش محزون را به تدریج پرورش داد؛ شخصی با کفشهایی که برایش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قریحهٔ چاپلین برای سبک ظریفتری ساخته شده بود و نه کمدی هایی با ضرباهنگ دیوانه وار کی استون، بنابرین در ۱۹۱۵ قراردادی برای ساختن چهارده فیلم کوتاه دو حلقه یی با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته یی ۱۲۵۰ دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او این فیلمها و فیلمهای بعدی خود را، جلای بیشتری داد. شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتومیم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پیرامون خود بکلی بیگانه است بهترین فیلمهایی که چاپلین در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل، بانک، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال ۱۹۱۵ ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در خواست هفته‌ای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل ۱۵۰۰۰۰ دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن ۱۲ فیلم برای کمپانی میو چوال را کرد. بهترین فیلمهای او در کمپانی میوچوال عبارت‌انداز: بازرس فرودگاه ۱۹۱۶، مامور آتش نشانی ۱۹۱۶، ساعت یک صبح ۱۹۱۶، سر سره بازی ۱۹۱۶، سمساری ۱۹۱۶، خیابان اوباش ۱۹۱۷، مهاجر ۱۹۱۷، ماجراجو ۱۹۱۷، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشکار کردند. هجویه یی از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلین را نزد مردم نزد مردم فقیر عزیز کرد و بلعکس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی آمریکایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن کشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمهٔ آزادی نگاه می‌کند و نوشته‌ای ظاهر می‌شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورک را می بینیم که عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افکند، اما این بار مشکوک و حتی تحقیر آمیز.

نامه چارلی چاپلین به دخترش 

ژرالدین دخترم:

اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن رانندهچارلی چاپلین تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می ش * ک ند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

رویت را می‌بوسم




--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

فردا

نمی تو ان دل بست


حتی


به آرزو های خیالی


به لحظه های خوب فردا



--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

نقد های جالب و خواندنی
منتظر نقد های جالب و خواندنی در شیطون بلا باشید !!

فوروم شیطون بلا به زودی افتتاح می شود !!!



--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

مایکل جکسون آشوبگر

بشنویم حرف های رجا نیوز رو در رابطه با مرگ مایکل جکسون (عزیز ) والبته آشوبگر !!!!


سایت رجا نیوز دریک گزارش مفصل و افشا گرانه خبر درگذشت مایکل جکسون را کاملأ جعلی خواند و وی را مسبب اصلی آشوبهای اخیر خواند. متن این گزارش را با هم می خوانیم:



در همان لحظاتی که خبر درگذشت مایکل جکسون اعلام شد و جسد وی با هلی کوپتر از بیمارستانی در لوس آنجلس به پزشکی قانونی منتقل می شد ، یک هلی کوپتر دیگر درآسمان جایش را با این یکی تعویض کرد و بلافاصله مایکل واقعی را که تظاهر به مردن می کرد به فرودگاه منتقل کرد. مایکل جکسون با هویت جعلی وارد تهران شدو بلافاصله به پشت بامهای تهران رفت و ندای الله اکبر سر داد. سربازان گمنام وزارت اطلاعات که برای تخریب منازل آشوبگران وارد عمل شده بودند فهمیدند که یک نفر با لهجه آمریکایی الله اکبر می گوید و با مراجعه با پشت بام مایکل را دیدند که مشغول باد کردن بادکنک سبز و فرستادن به هوا بود. وی بلافاصله پا به فرار گذاشت ولی مدتی بعد در پشت بام همسایه سرکوچه دستگیر شد. وی در اعترافاتی که از وی به عمل آمده و بزودی از سیمای جمهوری اسلامی هم پخش میشود مسوولیت کامل همه آشوبهای اخیر را به عهده گرفت. ظاهرأ کلمه « بیت ات » در یکی از آهنگهای وی اسم رمز برای حمله به بیت رهبری بوده که این توطئه شوم با تلاش ماموران وزارت اطلاعات خنثی شد. وی همچنین افزود تمام بادکنکهای سبز را اینجانب از لوس آنجلس از یک بادکنک فروشی در بورلی هیلز خریدم وبا خواهر و برادرم جانت و جومین باد کردیم و به هوا فرستادیم. همچنین تمام فیلمهایی که در یوتیوب از تظاهرات به نمایش در آمده با همکاری کمپانی انیمیشن صهیونیستی والت دیسنی درست شده و بر روی خیابانهای آرام تهران مونتاژ شده است! مایکل ضمن تایید دست داشتن جان لاین خبرنگار بی بی سی در قتل «ندا‌ آقا سلطان» که خبرش در همین سایت منتشر شد گفت : جان از بدو طفولیت و زمانی که هنوز عینک نمی زد و موهایش نریخته بود در کار توطئه و آشوب و قتل بود.
مایکل جکسون ضمن ابراز ندامت از برپایی و ایجاد آشوب در تهران و شهرستانها از مقام معظم رهبری درخواست بخشش کرد. پرونده نامبرده تکمیل و به دادگاه انقلاب ارجاع شد.




--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

سرود های مسیحی
سلام

امروز براتون لینک دانلود سرود های مسیحی رو گذاشتم که واقعا جالب توجه و با حاله

یه سر کو چولو بزنید.


http://www.tehcs.7p.com/songs/songs.html


              !  :::    مسیح    ::: !

        



--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

زندگی
نمی دانم شب سیاه است یا رنگ چشمانم خاموش است

اما نیک می دانم که

زنده ام

جاری

در چشمه زلال زندگی

همین و بس


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

آهنگ جدید Akon و Shank
آهنگ جدید و بسیار زیبای Akon و Shank به نام

Shorty

این هم لینک دانلود :

http://www.uranoos.com/viewtopic.php?f=103&t=1585

!! از دست ندینش !!

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

BABYLON
سلام

بعد از مدتها غیبت بنا به اهداف شخصی و سیاست داخلی گروه آهنگ جدید و فوق العاده زیبا از TM BAX بنام BABYLON براتون آماده کردیم (البته رپفا آماده کرده )که پیشنهاد میکنم این آهنگ زیبا که انصافا سبک جدید و همچنین محتوای قوی داره رو از دست ندید


این هم لینک دانلود :(البته یه مشکلی پیش اومد نمی شه از این جا برید باید خودتون کپی کنید )

http://www.rapfa3.com/modules.php?name=News&file=article&sid=2516

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

ماشین رویاها

این پست رو گذاشتم واسه دختر پسرایی که با دیدن عکس ماشین با هاش پرواز می کنن .


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

موزیک
از این به بعد منتظر دانلود آهنگ های درخواستیتون در شیطون بلا باشید.    



                                                                                   شیطون بلا


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

جمجمه
برداشتتون از این تصویر چیه ؟



--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

يه شب مهتاب
/* /*]]>*/ يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب منو می‌بره  ~ کوچه به کوچه باغ انگوری  ~ باغ آلوچه دره به دره  ~ صحرا به صحرا اون جا که شبا  ~ پشت بيشه‌ها يه پری مياد  ~ ترسون و لرزون پاشو ميذاره  ~ تو آب چشمه شونه‌می‌کنه  ~ موی پريشون… ۲ يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب منو می‌بره  ~ ته اون دره اون‌جا که شبا  ~ يکه و تنها تک‌درخت بيد  ~ شاد و پراميد می‌کنه به‌ناز  ~ دسشو دراز که يه ستاره  ~ بچکه مث يه چيکه بارون  ~ به جای ميوه‌ش نوک يه شاخه‌ش  ~ بشه آويزون… ۳ يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب منو می‌بره  ~ از توی زندون مث شب‌پره  ~ با خودش بيرون، می‌بره اون‌جا  ~ که شب سيا تا دم سحر  ~ شهيدای شهر با فانوس خون  ~ جار می‌کشن تو خيابونا  ~ سر ميدونا: «ــ عمو يادگار!  ~ مرد کينه‌دار! مستی يا هشيار  ~ خوابی يا بيدار؟» مستيم و هشيار  ~ شهيدای شهر! خوابيم و بيدار  ~ شهيدای شهر! آخرش يه شب  ~ ماه مياد بيرون، از سر اون کوه  ~ بالای دره روی اين ميدون  ~ رد می‌شه خندون يه شب ماه مياد شاعر : احمد شاملو  
--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

برگ

--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

تسلیم نشو !!!!
هر گز تسلیم نشو مثل ای قورباغه (البته این قورباغه یه خورده زیاده روی

کرده شما چی می گین ؟)



--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

تاريخچه بودائيسم

  لطفا پس  از خواندن اين مطلب حتما حموم كنيد تا پيرمرد خرفت و رب النوع بوي بد بر شما نازل نشوند.

    تاريخچه بودائيسم   تا به حال به اين فكر كرده ايد كه بودائيسم چگونه و  چطور شكل گرفته است ؟ اين بار به بررسي اين مسئله مي پردازيم. براي تشكيل بودائيسم سه نظريه وجود دارد : نظريه اول :پيرمرد خرفت و بودا نظريه دوم : قبيله اي با پاي هاي بودار نظريه سوم :پسركي به نام بودا   پيرمرد خرفت و بودا طبق افسانه هاي ملل جديد و قديم در زماني نه چندان دور از زمان حال پسركي به نام بودا دور از مردم وتنها در كلبه اي كوچك در ميان جنگل زندگي مي كرد.در اطراف كلبه بودا حتي كك  ها هم حركت نمي كردند . اين داستان سر درازي دارد. بودا پسركي بو د مثل ساير كودكان . اما همه چيز به خوبي و خوشي تمام نمي شد . بودا حالا هفت سال داشت . در يكي از روزها پيرمردي خرفت با عصايي از جنس خزه آكواريوم هنگامي كه بودا در خوابي خوش به سر مي برد بر او ظاهر شد عصاي چندش انگيزش را بر كف دو پاي بوداي بيچاره زد.هنگامي كه بودا از خواب برخاست از شدت بوي گند پايش غش كرد. سه روز بعد كه به هوش آمد كسي در كنارش نبود. تمام دهكده فرار كرده بودند وحتي پرنده اي هم در آسمان پر نمي زد. بودا از خانه رفت ودر كلبه اي در ميان جنگل زندگي را آغاز كرد. برمي گرديم به ابتدا.بودا تنهاي تنها بود.اما اين تنهايي بيشتر از بيست سال طول نكشيد. بودا افراد فقير و بيچاره اي را در اطراف خود جمع كرده بود كه از شدت فقر سال ها حمام نكرده وحتي از دئودورانت هم استفاده نكرده بودند!  (البته بماند كه اين ها قابل تحمل تر از بودا بودند ) بودا حالا داراي مذهب بود. توجه : 1 -اگر مي بينيد كه راهبان بودائيسم لاغر و نحيف و بي ريخت هستند تعجب نكنيد چون آ نها از نوادگان همان بيچاره هاي فلك زده هستند كه گير بودا افتاده بودند. 2-اگر مي بينيد كه لباس هايي كوتاه و تقريبا عريان دارند به خاطرد اين است كه اجدادشان نه از گدايي در آمد بالايي كسب كرده بودند كه براي آن ها به ارث بگذارند نه بوداي بودار به آن ها پولي مي داد . 3-اگر مي بينيد كه در معابدشان عود و هزا ر چيز خوشبو كننده ديگر روشن مي كنند به خاطر اين است كه از خفه شدن مردم به خاطر بويي كه از دست كردن بودا به کله  هايشان به وجود آمده جلو گيري كنند است. 4-اگر مي بينيد كه هنگام دعا خواندن دهانشان بيشتر از نيم ميلي متر باز نمي شود و دعاهايشان را تنها زمزمه مي كنند به  خاطر اين است كه افرادي كه براي گوش دادن به دعا آمده اند جادر جا نميرند و در نهايت فقط ضربه فني شوند.   قبيله اي با پاهاي بو دار   روزي روزگاري در همين زمين خدا قبيله اي زندگي مي كردند كه پاهايي بو دار داشتند بدين سبب بودار يا همان بودا نام گرفته بودند.همه ي كودكان از بدو تولد پاهايشان بوي چندش آ وري مي داد. افراد اين قبيله بسيار رنجور و ضعيف و زشت بودند و همه اين ها به خاطر بوي بد خودشان بود. هيچ قبيله اي ياراي جنگيدن با اين قبيله را نداشت زيرا همين كه در مقابل آن ها قرا مي گرفتند چشم هايشان مي سوخت و حافظه خود را براي يك ما ه از دست مي دادند و وقتي هم كه آن را بدست مي آوردند به هندونه اترك مي گفتن موز مريض . زندگيشان به سختي مي گذشت به همين خاطر تصميم گرفتندكه ديني اختراع كنند و نام آن را به ياد بود پاهاي بو گندويشان بودائيسم گذاشتند زيرا كه تمام معجزات اين دين به خاطر بوي پايشان بود. براي مثال آن ها در جنگل پشتك بالانس مي ز دند و پرنده هاي پركنده درهوا حركت مي كردند يا اين كه در رودخانه شناي وزغ مي كردند و ماهي ها سكته مي زدند.   پسركي به نام بودا نظريه بعدي و آخرين نظريه پسركي به نام بوداست.خوب داستان اين پسر هم مثل بقيه است با اين تفاوت كه اين پسر از بدو تولد با  پاهايي بو گندو به دنيا مي ياد وپدرو مادرش تركش مي كنن واز اون جايي كه به خاطر بوي بد همزادي نداشته(خودمونيما اصلا همزادي براش وجود نداشته ) رب النوع بوي بد ظاهر مي شه و از اون به بعد رب النوع بوي بد اونو بزرگ مي كنه و دستور ايجاد بودائيسم رو به اون مي ده و بودا هم به خاطر اين كه حق سرپرستي رب النوع رو ادا كنه و  به خاطر اين كه با وجود بوي بدش بزرگش كرده تشكر كنه اين كارو مي كنه و با تشكيل مذهب بودائيسم خودش را براي هميشه خوشبخت و مردم تا صد نسل بيچاره مي كنه.   اين بود تاريخچه مذهب بودائيسم كه لازم ديدم براتون بنويسم تا هميشه پاهاتون و جوراباتون رو بشوريد به اميد اون روز وبه اميد ظهور نكردن بودايي ديگر وبه اميد خوشبو شدن همه بودارها از طرف شركت  : sapilهروقت در كنار يك بودا قرار گرفتيد مارا به ياد آوريد در آن لحظه عطر ادكلن و اسپري chichi را به شما توصيه مي كنيم. البته گفته باشم كه هيچ تاثيري نداره وساپيل فقط داره بازار گرمي مي كنه. تقديم به مادراني كه از جوراب شستن خسته شده ان تقديم به عاشقان بودار  و  بودا  و  بودائيسم تقديم به شما خواننده ي محترم  و شايدم بو دار ! 

                                      !!!زنده باد بودا!!!                                                                                                                             


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

روياي زيباي من
/* /*]]>*/   روياي زيباي من   روياي زيباي من چيزي جز شلوغي بودن خدا در تنهايي هايم نيست.رويايي كه ازآن سخن مي گويم زاده تفكرات كودكانه ام نيست . روياي من با بزرگسالي هم دوست نيست . روياي من تنها با خداست. خدايي كه خاص قلب سرد من است تا به آن گرما بدهد . شايد روياي من كمي خنده دار به نظر برسد زيرا كه در عالم انسان هاي از خود گم شده توهم شيرين نام مي گيرد كه حتي قابليت احساس شدن را هم ندارد . روياي من شيرين تر از بودن حقيقت است حقيقتي كه به حقيقت نمي پيوندد. ثانيه هايم پر شده از سختي لحظه ها از داغي دستاني كه مي خواهند بيابند منزلگاه خويش را. من از جامي خالي مي نوشم واز خنكاي آب سخن مي گويم چرا كه من تنها با خدا رويايي زيبا دارم همين و بس   .                                                   
--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

شیطون بلا
 

دوستی با شما یه دنیا ارزش داره

بیاین تو شاد باشین

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

لو لو ی شیشه ها

 

لو لوی شیشه ها 

در این اتاق تهی پیکر 
                        انسان مه آلود !
نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟

درها بسته 
و کلیدشان در تاریکی دور شد.
نسیم از دیوارها می تراود:
گل های قالی می لرزد.
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.
باران ستاره اتاقت را پر کرد
و تو در تاریکی گم شده ای 
                              انسان مه آلود!

پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته . 
درخت بید از خاک بسترت روییده 
و خود را در حوض کاشی می جوید.
تصویری به شاخه بید آویخته :
کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد، 
گویی ترا می نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی 
گویی مرا می نگری
                      انسان مه آلود!

ترا در همه شب های تنهایی 

و من دیده براهش بودم:
رویای بی شکل زندگی ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگ هایم از تپش افتاد.
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت.
شور برهنه ای بودم.

او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ها می جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعله فانوس را نوشید.

وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.
پیدا، برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد.
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم:
آنی گم شده بود.

                                                                 سهراب سپهری

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

شوهر آهو خانوم

 شوهر آهو خانوم

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

اندر احوالات شلوار کوتاه دخترها

 

اندر احوالات شلوار کوتاه دخترها :

روزی جمعی از مریدان به نزد شیخ پیر شهر رفتند که ای شیخ مدتی است دخترها در شهر شلوار

کوتاه می پوشند و پسران همواره پیرامون دختران می چرخند سخنی بگو در این باب تا چاره ایی

کنیم . شیخ خروشید و از جا برخاست و فریاد زد که خاموش باشید که اندر کوتاهی شلوار دخترها

بسیار فایده باشد . مریدان انگشت حیرت به سوراخ ماندند . شیخ گفت : گر شلوار دخترها کوتاه

باشد پسران همواره سر به پایین داشته باشند و چون سر به زیر باشند هم از چاله های خیابان در

امان بمانند و هم از گزند نگاه به صورت نامحرم و تیر شیطان . پس چنین نقل شده است که :

الا ای دختر که شلوارت بلند است بیـا از کـوچـــه مـــا هـم گـــذر کـن

بــرای حفظ من از شــر شیـطــان کمی شــلوار خــود کـــوتـاه تر کــن

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

مرد ذليل

 مرد ذليل


گشته اسباب غرور و دل خوشی
شوهری چاق و سیاه وجوش جوشی
بادماغ پهن خود چون سنگ پا
زهره ازهر کس برد بایک نگا
چون که چشمش لوچ و مخمورو لوند
حسن من یک باشداوبیند به چند
کله اش از مو آزاد است و طاس
آبرویم رفته بیش اهل ناس
مشک پرکشک آورد جایه شکم
صبح تا شب میخوردگوید چه کم
گربلندآرد لژ نعلین او
قد نرسد بر نود چاق کدو
چون که خشم آرد شودسرخ گلی
نعره آرد برسرم چون بلبلی
ضربه بر من میزند باشصت فن
خواب از چشمم بدزدد درد تن
مادرى دارد سه سر دم اژدها
هرکجا خواهم روم گوید کجا
آن زبانش نیش دارد همچو مار
دورپاهایم بپیچد سیم خار
خواهرش را من چه گویم حرف چیست
حقه بازی آورد از ده چوبیست
گشته ام از دست این هرسه علیل
وای بر آن تیره بخته بی کسه شوهر ذلیل

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

زن ذليل

زن ذليل

گشته اسباب غرور و دلخوشی
یک زن لاغر سیاه و کشمشی
با قدی چون نردبانی بر چنار
کی توانم راه رفتن در کنار
دستها چون بیل و ناخن دسته بیل
در تنم خنجر کند چون سیخ و میل
موی سر کم پشت و صورت پر ز مو
ماه پر لک گشته این سیمینه رو
چون ببینی خنده هایش پر کشی
یک به یک دندان زرد و سیم کشی
با دماغی تیز و باریک و بلند
چهره اش کرده فریبا و لوند
چشم و ابرو در هم و مخموره حال
ریز چون بادام خشک و زرد کال
کی زبان آید به کامش در سکوت
میزند مغزم دگر زنگی و سوت
مادری دارد چو رستم پهلوان
نعره اش لرزد تن شیر ژیان
هفته ای ده شب بیاید خواهرش
پر کند از مرغ و ماهی هیکلش
گشته ام پیر و زمین گیر و علیل
هست تیره روزگار زن زلیل

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

عشق چيست؟

عشق چيست؟


عشق از ديد حاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟!
جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه

2.
عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول !
جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم ) 3.عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت !
جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟

4.
عشق از ديد جوات دودره ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي !
جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم .

5.
عشق از ديد ننه بزرگها : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه !
 
جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ...

6.
عشق از ديد دوست دخترها : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟!
 
جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم!

7.
عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر!
جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ

8.
عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!!
جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم

9.
عشق از ديد باباها : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو ببينم باباش چي كار؟
جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير

10.
عشق از نگاه مامان ها: وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد !
جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت و بالاخره عشق از دیدگاه خودم ... : مرگ بر عاشقی که از عشق هیچ نمیداند


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

تقويم دانشگاهى من

تقويم دانشگاهى من

شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !‌بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم

 

 

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

براي تو



به آنچه اجتناب ناپذیر است تسلیم شو ،غیر ممکن را از دهانت محو کن و برای یافتن چیزهای نو و تازه به اطراف خویش نظر بیفکن.

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

ديوونه

ديوونه


هر چی میخوای به من بگو هر چی. دیگه اصلا حوصلت ندارم زندگیم باختم دنیام و باختم آخرتم و جوانیم و مر دانگیم و حالا این دلمم روش تو ببر از اولم برای من نبود از اولم وصل کرده بودمش به تو به نگاهت به لبخندت به اون بی اعتناییهای همیشهگیت برو سانت به سانتش و بگرد هر قطره خونش شاهدند همه می گند همه فر یاد می کنند بی وفایی تو بی وفا یا دته اون روز دیدمت تو خیابون بالایی تو بودی و نمی دونم کی کنارت لبخند می زدی آره تا به حال لبخندت و ندیده بودم قشنگ بود قشنگ ولی چه فایده لبخندت برای من نبود برای یکی دیگه بود برای من تو فقط توهین بودی و تحقیر من این ور خیابون بودم تو اونور. اونطرف رفته رفته رفت و تو سیاهی شد و من ماندم و یه تیر چراغ برق کنارم دست راست و یه دیوار بلند و سهمگین دست چپ مونده بودم که چطور بزنم خودم داغون کنم و سرم و له کنم و بپاشم رو سنگفرش زمین ولی بی نتیجه بود هر چی فکر کردم آخرشم نتونستم برای همین تمام حرصم وریختم تو دلم برای دلم سنگین بود خیلی خیلی سنگین یهو دیدم که فرو ریخت و از هم پاشید حا لا کجا تو وسط خیابون پام سست شد و سرم گیج رفت و تلو تلو خردم و تا اومدم به خودم بیام دیدم وسط زمین و آسمونم اول به خیالم که پرواز کردم بعد که یه چیز زدند رو صورتم و صدای پول خرد اومد دیدم نه با با تصادف کردم و انگاری مردم بعد صدای جیغ اومد و یکی قش کرد و یکی بالا اورد و یه صدا یی هی گفت خیلی جوون بود خیلی جوون آخه چرا؟ واون یکی گفت چرا نداره منم اگه جراتش داشتم می کردم تازه فهمیدم نمردم خودکشی کردم بعدم که دیگه نگم بهتره تو ختمم همه اومدند به تو دارند تسلیت می گند تو که خودت مسببش بودی تو که خودت من و به این راه بردی تیکه کلامشونم شده بود که تو جوونی ندیدی هر چی دیدی بلا دیدی تو رو می گفتند با ورت می شه جوونی ندیدی اونم تو؟بعدشم می گفتند که خدا بیامرزه من و ولی دیگه بد جوری قات زده بودم و تواشتباه کردی که تحملم کردی باید خیلی وقت پیش من و می بردی تیمارستان بدتر از همه اون کلثوم بود بی حیا بر گشته می گه آخه تو نگفتی اون با این همه توهم و بد بینی یهو بزنه تو رو بکشه خدا بیا مرزدش خوب دیوونه بود دیگه ولی تا فهمیدم که خودش کشته نفس را حت کشیدم گفتم خدا رو شکر والله می ترسیدم یهو تو رو بکشه همه مردم دنیا گند وآشغالند من توهم دارم ؟من؟ بد بینم ودیوونم ؟خودشون زدند به نفهمی خیال کردند منم نفهم می شم همینجا هر بار که یاد تو می افتم به تو فکر می کنم می بینم که تو داری با یکی دیگه می ری دست تو دست با لبخند تو دشت تو خیا بون هر جا که تو رو بیاد می یارم حتی جا ها ییکه هیچ موقع نه تو رفتی و نه من.

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب

شوخی با حافظ

 

شوخی با حافظ

نیمه شب پریشب گشتم دچار كابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا علیك جانم
گفتم : كجا روی؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟گفت در بند بی خیالی
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داری ؟
گفتا : كه می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقیب گفتا : او نیز كله پا شد
گفتم : كجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی ؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ دیروز یا پریروز
گفتم : بگو زمویش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : كجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا : خرید قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو زساقی حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقی ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ز محمل یا از كجاوه یادی
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز یا گلف نوك مدادی
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقی
گفتا : كه جای خود را داده به فاكس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد‚ دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوی دشت زنگی
گفتا كه : ادكلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابی
گفتم : بیا دو تایی لب تر كنیم پنهان
گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتی؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی!!!

 

 


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط ANTIYOU
[ ] | لینک ثابت | ادامه مطلب


thirsty

ANTIYOU

thirsty

http://thirsty.blogfa.com

ANTI YOY

ANTI YOY

ANTI YOY

قربون شما
قربون هر چی آدم حسایبه
آینده امروزیست که تو دیروز به آن می اندیشیدی

ANTI YOY

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog